souda
تازه اومده تو جمعمون


وضعیت:  17 خرداد ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 110 میانگین ارسالها در روز: 0.01 امتياز: 332 تشکر کرده: 2 تشکر شده 2 بار در 2 پست
|
ارسال شده در:
جمعه، 17 تير ماه ، 1390 12:03:52 موضوع مطلب:
شکار... |
|
|
چند روزی بود شکار نکرده بود. خیلی گرسنه بود. توله ها از او گرسنه تر.نگاهی به توله ها کرد و از لانه بیرون آمد.
با ابهت و وقار در بیشه راه می رفت و همه جا را زیر نظر داشت. تا ظهر طول کشید تا گله ی آهویی نظرش را جلب کرد. آرام به آنها نزدیک شد .
یکی از آن ها که کمی دورتراز گله و بی خیال مشغول چریدن بود توجه اش را جلب کرد. آهسته و پاورچین به او نزدیک شد. آهو که متوجه خطر شده بود شروع به دویدن کرد اما نمی توانست سریع بدود . شیر با پرشی ناگهان گردن او را گرفت. هر چه آهو بیشتر تقلا می کرد گرفتار تر می شد . فقط خاک و خاشاک بود که به هوا بر خاسته بود. شیر همان طور که آهوی نیمه جان را روی زمین می کشید متوجه صدایی شد . آهو را رها کرد و با تعجب به بچه آهویی که لای پاهای شکارش وول می خورد نگاه کرد.برای چند لحظه خیره ماند گاهی به شکارش نگاه می کرد گاهی هم به بچه آهو که نای ایستادن نداشت.. با پوزه اش چند بار به سر آهو زد اما او هیچ حرکتی نمی کرد. بچه آهو را تکانی داد . او ایستاد اما زانوانش قدرت نداشت. دوباره سر شکار را تکان داد اما بی فایده بود.به اطراف نگاه کرد اثری از گله نبود.
در حالی که نه در چهره اش شکوهی دیده می شد و نه در راه رفتنش ابهتی
آهسته قدم بر داشت کمی دورتر نشست سرش را روی دستانش گذاشت و به آن دو خیره شد. |
|