کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت ) امروز 3 خرداد ماه ، 1391
 
 
دانلود آهنگ جدید | دانلود آهنگ | سایت دانلود موزیک | اخبار موسیقی ایران و جهان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان :: نمايش موضوعات - لحظاتی تا مرگ!!

 سوالات رايج مربوط به تالارهاي گفتمانسوالات رايج مربوط به تالارهاي گفتمان   جستجوجستجو   ليست كاربرانليست كاربران   گروههاي كاربريگروههاي كاربري   مشخصاتمشخصات   

ورود به سيستم و كنترل پيغامهاي شخصيورود به سيستم و كنترل پيغامهاي شخصي  
ورود به سيستمورود به سيستم  
لحظاتی تا مرگ!!

 
ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع     تالار گفتمان صفحه اول انجمن -> داستان های کوتاه
نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام
music20
تازه اومده تو جمعمون
تازه اومده تو جمعمون

وضعیت: آفلاین
12 خرداد ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 176
میانگین ارسالها در روز: 0.01
امتياز: 550
تشکر کرده: 19
تشکر شده 15 بار در 11 پست

محل سكونت: شمال

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 26 تير ماه ، 1390 12:11:31    موضوع مطلب: لحظاتی تا مرگ!! پاسخ همراه با اعلان

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

_________________
عاشقم معشوقم خداست!
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان صفحه اول انجمن -> داستان های کوتاه

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 



Powered by phpBB & Farsi Project By PHPNuke.ir  
Forum style designed by PixelSlot  




  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir